دشتهای آبی جنون
سالیان بسیاری را زیسته ام من
گویی که از پس قرنها تاریخ آمده باشم
تجربه هزاران مرگ
بر گرده ام
زیستن ام
اما
افسوس ، افسوس
که تنها خاطره ای گنگ!
- خورشید را از آمدنش غایتی نیست.!
من این را از کولی پیری شنیده بودم شاید
که خطوط ساده دستانم نیز
مفهومی دیگرگونه برایش داشت
از دور دستها صدایی می آید
گویی کسی در دور دست
کسی که همیشه در دور دستها خواهد بود
خواهد ماند
- من این را پیشتر نیز می دانستم –
با صدایی که شیهه اسبان سرکش را ماننده است
در دشتهای آبی جنون
مرا می خواند
آه که من این صدا را دیرگاهی است که می شنوم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 19:34 توسط مهدی ترابی
|