مترسک

سرد و خاموش
بر پهنه کشتزار
ایستاده مترسک!
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۶ ساعت 21:47 توسط مهدی ترابی
|

سرد و خاموش
بر پهنه کشتزار
ایستاده مترسک!
...

آری
با بیهودگی انتظارت نیز می توان روزها را سر کرد
و با خاطراتی مغشوش
...
گاه شعری که می نویسم،مصداق خود را در زمان حال نمی یابد، پس در نهانخانه به انتظار می نشیند تا گاه بروز فرا رسد. گویی خیال شاعرانه مرزهای زمان را می شکند و از آینده حسی به همراه می آورد، حسی که درک آن تنها در زمانش میسرمی شود و گذر زمان شعر را به مصداقش می پیوندد!
تهی شدم
از هر آنچه اندوخته بودم
از هر آنچه می بایدم اندوخت
رها شدم
چون تیری گریخته
از چله یکی عاصی کمان
صفیر کشان
سینه آسمان را شکافتم
و ابری که در دوردستها بود
فرو فتادم
بر نیامدم
مُردم