خوبی
وقتی که به تمام چیزهای خوب فکر می کنم
تو در ذهنم مجسم می شوی
زیرا که تو
معنای تمام چیزهای خوبی
وقتی که به تمام چیزهای خوب فکر می کنم
تو در ذهنم مجسم می شوی
زیرا که تو
معنای تمام چیزهای خوبی

دیوار
و تصویر تیره ی ِ آسمان همیشه غبار آلود
از پشت پنجره های دود گرفته
و چراغ زرد بر سر چهار راه
که همچنان در حال هشدار است
خیره به کنجی...
- آه ای آشنای دیرین
بازگشتی دوباره؟!
سلام!.

من جایی در گذشته های بسیار دور
چیزی گم کرده ام
و از آن هنگام تا کنون
حفره ای عظیم احساس می کنم
در سینه ام
سپیده دمان که آفتاب از فضای خالی می گذرد
می اندیشم که هیچ گاه تمام نبوده ام
و تنها
به ساعتی که از خلا آکنده است
و عقربه ها به انتظار زمان نشسته اند
و درد در گلو متورم گشته
سرتاسر جمود
خفه می شوم

سرزمین خروسهای بی سر
سرزمین خورشیدهای بی طلوع
خورشیدهای غروب
سرزمین خفته گان چندین هزار ساله
سرزمین هنجره های خونین
هجای خشم
هجای نفرت
سرزمین آرزوهای مرده
در کدام وادی می زی ام؟!
سالیان بسیاری را زیسته ام من
گویی که از پس قرنها تاریخ آمده باشم
تجربه هزاران مرگ
بر گرده ام
زیستن ام
اما
افسوس ، افسوس
که تنها خاطره ای گنگ!
- خورشید را از آمدنش غایتی نیست.!
من این را از کولی پیری شنیده بودم شاید
که خطوط ساده دستانم نیز
مفهومی دیگرگونه برایش داشت
از دور دستها صدایی می آید
گویی کسی در دور دست
کسی که همیشه در دور دستها خواهد بود
خواهد ماند
- من این را پیشتر نیز می دانستم –
با صدایی که شیهه اسبان سرکش را ماننده است
در دشتهای آبی جنون
مرا می خواند
آه که من این صدا را دیرگاهی است که می شنوم.

پاییز است
پاییز ِ مبهم باغ
پاییز ِ ضجه برگ
پاییز ِ بی تفاوت خاکستری
باز کابوس گلهای آفتابگردان را می بینم
گلهای آفتابگردان
با ساقه های نازک و صورتهای پریده رنگ
تکیده
هراسان
و خورشیدی محتضر!
آه ای کلاغهای سرگردان اندیشه
در برهوت خالی ذهن
دیگر تنها سکوت،
تنها سکوت حکمران این واحه خواهد بود
نه دیگر پروازی
نه دیگر رویایی
و نه حتی نجوایی
با حجابهای شفاف
ذهن آرام شب را
دیگر هیچ چیز نخواهد آزرد
که پاییز است!
پاییز مضحک هر عاشق پوک
پاییز هزل هر دلقک هرز!
آمدند و رفتند رهگزران
هریک
اندوه خویش انگاشتند
نغمه های غمینی که می نواخت
هوا سرد بود
و گاهی باران نیز می بارید.

مانند بارانهای موسمی
به ناگاه و به فصلی شوم اما
آمدی
باریدی
رفتی...
دریغا!
که گیاهان رغبتی به رویش نداشتند
و خاک سرد مغرور
سیراب می نمود
دیگر بار به کدامین روز بازخواهی گشت
تا شرم گونه های خیس ِ از اشک را نهان کنی؟!
شب، خیابان، پرسه ، من
شب، خیابان، نورها،مغازه ها ، من
شب، خیابان، سایه ها، من
شب، خیابان، بوق، موزیک ، من
شب، خیابان، تیپا خورده سنگ ، من
شب، خیابان، دمر افتاده ولگرد ، من
شب، خیابان، خس خس جارو ، من
شب، خیابان، عوعوی سگ ، من
شب، خیابان، زوزه باد ، من
شب، خیابان، تاریکی ، من
شب، خیابان،
من
شب، خیابان،
چراغ احتیاط
سر چهار راه
روشن
خاموش
روشن
خاموش
...
فرصت از کف رفت و
آن کلام برزبان جاری نشد
افسوس که مجال گفت ندادی...
تو بودی و هراسهایت
من بودم وتردیدهایم
ما بودیم و انتظار
ما بودیم وتنها نگاه
ما بودیم و عذاب انتخاب
آه ای فریب معصوم
...
آنگاه واقعیت چون آواری
بر من فرو ریخت
سنگدلانه و بی رحم
و سوالی همچنان بازمانده
در تفکر نومید اندوهم