مرثیه شبانه
امشب ستاره ای خاموش شد.
امشب آرزویی مرد.
امشب چشمی به گریه نشست.
و هیچ کس مرا در این فاجعه تسلی نداد،
امشب ستاره ای خاموش شد.
امشب آرزویی مرد.
امشب چشمی به گریه نشست.
و هیچ کس مرا در این فاجعه تسلی نداد،
تردیدی ندارم.
دستانم نمی لرزند.زیرا که به چرا ها نمی اندیشم.
لبه تیز تیغ خون محبوس در رگهایم را می رهاند.
تسلسل زندگی از چرخش باز می ایستد.
کار از کار گذشته. پس رگهای گردنم را چرا نزنم؟
هه! کاش این نیشخند به یادگار از من بر لبم باقی بماند.
از خون منتشر بر دیوارها و کف حمام، طرحی پیش خود مجسم می کنم. بی فایده است. بازی بهتری بلد نیستم تا به یاد نیاورم که خاطره ای ندارم که با آن سرگرم شوم.
هنگام رقص است!.
باید که رقصید
...
و
بر زمین می افتد چون گاو نری که سلاخش بر زمین می زندش!.
کاش می توانستم به نداشتنت خو کنم
یا که بودنت را قاصدکی سازم و دست بادهای فراموشی سپارم
اما تو هستی و با من بودنت مقدر نیست
اما تو هستی
و هر ثانیه در یادآورد آن
و سپردنش به ثانیه بعد
چقدر امانت دار و وظیفه شناس است!
بی خوابی شبانه، در پس ِ کابوسی برآمده از اعماق موحش و تاریک ِ بکارت ِ وجودی در امان مانده از کنکاش ِ ذهن ِ جستجو گر ، در خیابانی خالی از همه آن مردمی که خوشبختیهایشان را اکنون، کنج دنج خانه هاشان پنهان نموده اند، رهایم می کند.
آن گوشه پیرمردی ایستاده در خوابی عمیق فرو رفته.
آن سمت مردی از درد نعره می کشد، ناگاه آجری در دستش می یابد . شیشه مغازه ای فرو می ریزد.
آمبولانسی آژیر کشان خبر حادثه ای شوم را جار می زند.
آن سوتر زنی ، مسافر ِ بی تفاوت به مقصدِ منتظری است.
صدای فرو خورده و خام دستانه سازی از دور دستها، آمیخته با گریه کودکی در همین نزدیکیها، سمفونی تحمیل عذاب را در گوش کر کوچه ها می نوازند.
کارتن، لحافی در خور، مقابل سرمای صبح دروغین نیست. مرد نیم عور ِ خوابیده جلوی بانک ، چون کرمی در خود جمع می شود.
شب، فرو پوشاننده!
شب، خاموش!
شب، مرگ زای!
اکنون سیاهی مطلق
اکنون سیطره سکوت
اینک پایان زمان!