بی خوابی
بی خوابی شبانه، در پس ِ کابوسی برآمده از اعماق موحش و تاریک ِ بکارت ِ وجودی در امان مانده از کنکاش ِ ذهن ِ جستجو گر ، در خیابانی خالی از همه آن مردمی که خوشبختیهایشان را اکنون، کنج دنج خانه هاشان پنهان نموده اند، رهایم می کند.
آن گوشه پیرمردی ایستاده در خوابی عمیق فرو رفته.
آن سمت مردی از درد نعره می کشد، ناگاه آجری در دستش می یابد . شیشه مغازه ای فرو می ریزد.
آمبولانسی آژیر کشان خبر حادثه ای شوم را جار می زند.
آن سوتر زنی ، مسافر ِ بی تفاوت به مقصدِ منتظری است.
صدای فرو خورده و خام دستانه سازی از دور دستها، آمیخته با گریه کودکی در همین نزدیکیها، سمفونی تحمیل عذاب را در گوش کر کوچه ها می نوازند.
کارتن، لحافی در خور، مقابل سرمای صبح دروغین نیست. مرد نیم عور ِ خوابیده جلوی بانک ، چون کرمی در خود جمع می شود.
شب، فرو پوشاننده!
شب، خاموش!
شب، مرگ زای!
اکنون سیاهی مطلق
اکنون سیطره سکوت
اینک پایان زمان!