مانند بارانهای موسمی

مانند بارانهای موسمی
به ناگاه و به فصلی شوم اما
آمدی
باریدی
رفتی...
دریغا!
که گیاهان رغبتی به رویش نداشتند
و خاک سرد مغرور
سیراب می نمود
دیگر بار به کدامین روز بازخواهی گشت
تا شرم گونه های خیس ِ از اشک را نهان کنی؟!

مانند بارانهای موسمی
به ناگاه و به فصلی شوم اما
آمدی
باریدی
رفتی...
دریغا!
که گیاهان رغبتی به رویش نداشتند
و خاک سرد مغرور
سیراب می نمود
دیگر بار به کدامین روز بازخواهی گشت
تا شرم گونه های خیس ِ از اشک را نهان کنی؟!
فرصت از کف رفت و
آن کلام برزبان جاری نشد
افسوس که مجال گفت ندادی...
تو بودی و هراسهایت
من بودم وتردیدهایم
ما بودیم و انتظار
ما بودیم وتنها نگاه
ما بودیم و عذاب انتخاب
آه ای فریب معصوم
...
آنگاه واقعیت چون آواری
بر من فرو ریخت
سنگدلانه و بی رحم
و سوالی همچنان بازمانده
در تفکر نومید اندوهم

آری
با بیهودگی انتظارت نیز می توان روزها را سر کرد
و با خاطراتی مغشوش
...
بر بلندای مغرور کدام قله ایستاده ای،
که افق دیده گانت مرا در بر نمی گیرد؟!
جان تشنه کدامین کویر خشک
از باران وجودت سیراب گشته؟!
خورشید تابان کدامین آسمانی، اینک؟!
ظلمت کدامین شب را ستاره ای؟!
بر مَنَت گذرافتاد
چون عابری بیگانه!
فرو گذاشتیم
نجیبانه و خاموش
در سکوت!
در سکوت
گوش سپردن به صدای شکستن خود؛
در خود...
در سکوت
فرو رفتن در لُجّه تنهایی خود؛
بی خود...
بیخود؟!
و در سکوت
و در حیرتی فیلسوفانه!،
از احساس تناقضی دیرین
تکرار بی امان نام تو
تو...