عبور
آری
با بیهودگی انتظارت نیز می توان روزها را سر کرد
و با خاطراتی مغشوش
که چهره راستینشان را
در پس تکرار وتجسم
گم کرده ام!
آن عصر دلگیر
آن پارک خالی
آن ساعت هفت
و تردید
و تردید
و تردید
...
با آن همه معصومیت
خدایا!
چگونه می توانست چنان سخت باشد
چگونه می توانست چنان سرد باشد
چگونه می توانست؟
می دانم
می دانم که دیگر بازگشتی نخواهد بود
که دیگر هیچ گاه باز نخواهی گشت
می دانم
می دانم و هنوز
خیره مانده ام به در
اگر چه صدای گام هایت را
پیش از آنکه خود از درگاه گذشته باشی
از آن پیشتر که سایه ات نیز محو شود
شنیده بودم
که چه آرام آرام دور می گشتی!
آری
عبوری است جانفرسای
فاصله میان دانستن و باور
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 22:11 توسط مهدی ترابی
|