رقص آخر

تردیدی ندارم.

 دستانم نمی لرزند.زیرا که به چرا ها نمی اندیشم.

لبه تیز تیغ خون محبوس در رگهایم را می رهاند.

تسلسل زندگی از چرخش باز می ایستد.

کار از کار گذشته. پس رگهای گردنم را چرا نزنم؟

هه! کاش این نیشخند به یادگار از من بر لبم باقی بماند.

از خون منتشر بر دیوارها و کف حمام، طرحی پیش خود مجسم می کنم. بی فایده است. بازی بهتری بلد نیستم تا به یاد نیاورم که خاطره ای ندارم که با آن سرگرم شوم.

هنگام رقص است!.

باید که رقصید

...

و

بر زمین می افتد چون گاو نری که سلاخش بر زمین می زندش!.

بی خوابی

بی خوابی شبانه، در پس ِ کابوسی برآمده از اعماق موحش و تاریک ِ بکارت ِ وجودی در امان مانده از کنکاش ِ ذهن ِ جستجو گر ، در خیابانی خالی از همه آن مردمی که خوشبختیهایشان را اکنون، کنج دنج خانه هاشان پنهان نموده اند، رهایم می کند.

آن گوشه پیرمردی ایستاده در خوابی عمیق فرو رفته.

 آن سمت مردی از درد نعره می کشد، ناگاه آجری در دستش می یابد . شیشه مغازه ای فرو می ریزد.

آمبولانسی آژیر کشان خبر حادثه ای شوم را جار می زند.

آن سوتر زنی ، مسافر ِ بی تفاوت به مقصدِ منتظری است.

صدای فرو خورده و خام دستانه سازی از دور دستها، آمیخته با گریه کودکی در همین نزدیکیها، سمفونی  تحمیل عذاب را در گوش کر کوچه ها می نوازند.

کارتن، لحافی در خور، مقابل سرمای صبح دروغین نیست. مرد نیم عور ِ خوابیده جلوی بانک ، چون کرمی در خود جمع می شود.

شب، فرو پوشاننده!

شب، خاموش!

شب، مرگ زای!

اکنون سیاهی مطلق

اکنون سیطره سکوت

اینک پایان زمان!

 

حباب

باران می بارید. جریان نرم آب بر تن زبر آسفالت پیاده رو ، حبابی کوچک خلق کرده بود که شاد از میلاد خویش ، نور محو آفتاب پشت ابر را به هزار رنگ باز می تاباند. ناگهان قطره آبی فرو چکید و حباب ترکید.

کرم خاکی

کرم خاکی آرزوی پرواز داشت. بامدادی به تقلید از کرم ابریشم ، شیره وجودش را تاری ساخت و دور خود تنید. آخرین سلامش را که به خورشید کرد، در خوابی عمیق در پیله اش فرو خزید و دیگر هرگز برنخواست.

دیدار

- سالها بود که آرزوی دیدنش را داشتم. چه ناگفته ها که می خواستم با او بگویم. فکر می کردم روزها و روزها به گفتگوی هم خواهیم نشست. اما آنروز که او را دیدم به غیر از سلامی کوتاه کلام دیگری نیافتم تا با او بگویم. من دور می شدم در حالیکه نمی دانستم چرا در آن لحظه تنها نگاهی کرد؟

 

 

 

- آنروز که پس از سالها جستجو او را دیدم ، تشنه شنیدن حرفهایش بودم . چه نا گفته ها در پس آن سلام کوتاه نهفته بود. چرا تنها به سلامی بسنده کرد؟

 

 

 

- از سر بی حوصلگی در بالکن آپارتمانم که مشرف به پیاده رو است ، رهگذران را می نگریستم . میان آن همه چهره نا آشنا با هم، از دور زن و مردی را دیدم که به سمت هم حرکت می کردند. شاید خیالی بیش نباشد ولی به گمانم سالها بود که دیدار هم را منتظر بودند.

 

به هم که رسیدند یکی به سلامی اکتفا کرد و آن دیگری به نگاهی کوتاه . آندو از هم دور شدند ، در حالیکه

 

لبان مرد مشتاق گویش کلامی دیگر بود و چشمان زن در حسرت نگاهی بیشتر.