- سالها بود که آرزوی دیدنش را داشتم. چه ناگفته ها که می خواستم با او بگویم. فکر می کردم روزها و روزها به گفتگوی هم خواهیم نشست. اما آنروز که او را دیدم به غیر از سلامی کوتاه کلام دیگری نیافتم تا با او بگویم. من دور می شدم در حالیکه نمی دانستم چرا در آن لحظه تنها نگاهی کرد؟

 

 

 

- آنروز که پس از سالها جستجو او را دیدم ، تشنه شنیدن حرفهایش بودم . چه نا گفته ها در پس آن سلام کوتاه نهفته بود. چرا تنها به سلامی بسنده کرد؟

 

 

 

- از سر بی حوصلگی در بالکن آپارتمانم که مشرف به پیاده رو است ، رهگذران را می نگریستم . میان آن همه چهره نا آشنا با هم، از دور زن و مردی را دیدم که به سمت هم حرکت می کردند. شاید خیالی بیش نباشد ولی به گمانم سالها بود که دیدار هم را منتظر بودند.

 

به هم که رسیدند یکی به سلامی اکتفا کرد و آن دیگری به نگاهی کوتاه . آندو از هم دور شدند ، در حالیکه

 

لبان مرد مشتاق گویش کلامی دیگر بود و چشمان زن در حسرت نگاهی بیشتر.