من جایی در گذشته های  بسیار دور

چیزی  گم کرده ام

و از آن هنگام تا کنون

حفره ای عظیم احساس می کنم

در سینه ام

سپیده دمان که آفتاب از فضای خالی می گذرد

می اندیشم که هیچ گاه تمام نبوده ام

و تنها

به ساعتی که از خلا آکنده است

و عقربه ها به انتظار زمان نشسته اند

و درد در گلو متورم گشته

سرتاسر جمود

خفه می شوم