حفره

من جایی در گذشته های  بسیار دور

چیزی  گم کرده ام

و از آن هنگام تا کنون

حفره ای عظیم احساس می کنم

در سینه ام

سپیده دمان که آفتاب از فضای خالی می گذرد

می اندیشم که هیچ گاه تمام نبوده ام

و تنها

به ساعتی که از خلا آکنده است

و عقربه ها به انتظار زمان نشسته اند

و درد در گلو متورم گشته

سرتاسر جمود

خفه می شوم

دشتهای آبی جنون

سالیان بسیاری را زیسته ام من

گویی که از پس قرنها تاریخ آمده باشم

تجربه هزاران مرگ

                    بر گرده ام

زیستن ام

           اما

افسوس ، افسوس

که تنها خاطره ای گنگ!

-          خورشید را از آمدنش غایتی نیست.!

من این را از کولی پیری شنیده بودم شاید

که خطوط ساده دستانم نیز

مفهومی دیگرگونه برایش داشت

از دور دستها صدایی می آید

گویی کسی در دور دست

کسی که همیشه در دور دستها خواهد بود

                                              خواهد ماند

-          من این را پیشتر نیز می دانستم –

با صدایی که شیهه اسبان سرکش را ماننده است

                                                     در دشتهای آبی جنون

مرا می خواند

آه که من این صدا را دیرگاهی است که می شنوم.

 

 

 

آرزو کشتن

واپسین آرزویم نیز

 دیشب مرد

نه که به مرگی ساده

که نوزاد بود هنوز

که می توانست بزید

                     هنوز

زنده

بگورش کردم

و جایی دگر می جویم

اینک

برای گوری نو

آه که گورکن آرزوها گشته ام

ایست گاه

تک افتاده ایستگاهی متروک

در دشتی خالی

بی مسافر

بی ساعت

یا که حتی سوزنبان

نشسته دژم

بر نیمکتی چوبی و فرسوده

انتظار

انتظار

انتظار

در درون اما آشوبی بر پاست

فریادی از عصیان

غریو خشمی از دردی مستمر

و خروشی با خود ...

«حرفی دگرت آیا باقی مانده

 برای گفتن؟

یا که نوایی دل انگیز

برای شنیدن؟

کدامین روز است آن روز میعاد؟

کدامین سرزمین است آن ارض موعود؟

به تماشای کدامین صحنه نو فرا خواهیم خواند؟

به نمایشی این بار مضحک تر؟

با عروسکانی که واژگان مقدس

در هنجره های پوکشان با هجایی غلط

چنان ادا می شود

که گویی هر چه اندیشه پاک است

جزهزلی بیش نبوده؟!

این گرده را آیا

توان تحمل باری بیش از این نیز مانده؟

هر چه می بایست را آیا

پیش تر

 نگفته ای؟»

و سکوت

و سکوت

و سکوت

...

آه !

آن قطار آیا

خواهد آمد عاقبت؟

 

ساحلهای امید

گاه اسیر رویا می گردم و

احساس می کنم

شاید

همین نزدیکیها باشد

جایی برای بودن

جایی برای ماندن

جایی برای عاشقی

...

ادامه نوشته

تهی گشتن

گاه شعری که می نویسم،مصداق خود را در زمان حال نمی یابد، پس در نهانخانه به انتظار می نشیند تا گاه بروز فرا رسد. گویی خیال شاعرانه مرزهای زمان را می شکند و از آینده حسی به همراه می آورد، حسی که درک آن تنها در زمانش میسرمی شود و گذر زمان شعر را به مصداقش می پیوندد!

 

 

تهی شدم

از هر آنچه اندوخته بودم

از هر آنچه می بایدم اندوخت

رها شدم

چون تیری گریخته

از چله یکی عاصی کمان

صفیر کشان

سینه آسمان را شکافتم

و ابری که در دوردستها بود

فرو فتادم

بر نیامدم

مُردم

...