تک افتاده ایستگاهی متروک

در دشتی خالی

بی مسافر

بی ساعت

یا که حتی سوزنبان

نشسته دژم

بر نیمکتی چوبی و فرسوده

انتظار

انتظار

انتظار

در درون اما آشوبی بر پاست

فریادی از عصیان

غریو خشمی از دردی مستمر

و خروشی با خود ...

«حرفی دگرت آیا باقی مانده

 برای گفتن؟

یا که نوایی دل انگیز

برای شنیدن؟

کدامین روز است آن روز میعاد؟

کدامین سرزمین است آن ارض موعود؟

به تماشای کدامین صحنه نو فرا خواهیم خواند؟

به نمایشی این بار مضحک تر؟

با عروسکانی که واژگان مقدس

در هنجره های پوکشان با هجایی غلط

چنان ادا می شود

که گویی هر چه اندیشه پاک است

جزهزلی بیش نبوده؟!

این گرده را آیا

توان تحمل باری بیش از این نیز مانده؟

هر چه می بایست را آیا

پیش تر

 نگفته ای؟»

و سکوت

و سکوت

و سکوت

...

آه !

آن قطار آیا

خواهد آمد عاقبت؟