پندار

آمدند و رفتند رهگزران

                            هریک

اندوه خویش انگاشتند

نغمه های غمینی که می نواخت

هوا سرد بود

و گاهی باران نیز می بارید.

نیلوفر

گو خورشید را برآی

نیلوفری می خواهد که بروید گویا

در آرمیده مردابی بر بستری از لجن

نور

زیر نور خیره آفتاب نیم روز تموز که توان دید را از چشمها ربوده  من دل تنگ مرگ آن کرم شب تابم

که می دانست کور سویش را شب به سخره خواهد گرفت ولی باز تابید.

تنهایی ها

تنهایی هایم را به کوهها گفتم کوهها تنهایی هاشان را به من گفتند و ما دراین گفتگو چه تنها بودیم!.

میلاد و مرگ

نخستین بار نیست که به انتها می رسم

 

نخستین بار نیست که آغاز می کنم

 

هر سپیده دم ، میلاد و مرگ را توامان به همراه می آورد.