گاه اسیر رویا می گردم و

احساس می کنم

شاید

همین نزدیکیها باشد

جایی برای بودن

جایی برای ماندن

جایی برای عاشقی

جایی برای لمس زندگی

زندگی ...

آن معنای غریب !

و جایی برای مردن

مردن ...

و تن سپردن بدست نسیم

و سبک بار پرواز کردن

و رسیدن به خورشید

و سوختن

سوختن ...

و آنگاه زایشی دوباره

اینبار اما از خاکستر خویش

ققنوس وار

و انسانی دیگر شدن

از ورای پندارهای کهن

اما افسوس

افسوس که رویاها چه زود فرو می ریزند

و چه دور می نماید

ساحلهای امید