تردیدی ندارم.

 دستانم نمی لرزند.زیرا که به چرا ها نمی اندیشم.

لبه تیز تیغ خون محبوس در رگهایم را می رهاند.

تسلسل زندگی از چرخش باز می ایستد.

کار از کار گذشته. پس رگهای گردنم را چرا نزنم؟

هه! کاش این نیشخند به یادگار از من بر لبم باقی بماند.

از خون منتشر بر دیوارها و کف حمام، طرحی پیش خود مجسم می کنم. بی فایده است. بازی بهتری بلد نیستم تا به یاد نیاورم که خاطره ای ندارم که با آن سرگرم شوم.

هنگام رقص است!.

باید که رقصید

...

و

بر زمین می افتد چون گاو نری که سلاخش بر زمین می زندش!.