امشب ستاره ای خاموش شد.

 امشب آرزویی مرد.

 امشب چشمی به گریه نشست.

و هیچ کس مرا در این فاجعه تسلی نداد،

 نه ماه، نه ستاره و نه سکوت نیمه شب.

و تسلای من شاید شوکران باشد،

 شاید نسیان.

امشب واژه هایند که بر من هجوم آورده اند

 و بر سرم کوفته می شوند.

 بی سپر، بی حفاظ،

 زیر باران وحشی واژه ها ایستاده ام

و تلاشی مغزم را نظاره می کنم.