مترسک
سرد و خاموش
بر پهنه کشتزار
ایستاده مترسک!
ورویش سبز جوانه ای را
در مغز پوشالینش
زیر کلاه حصیرینش
احساس می کند...
آه !
لرزش اندام چوبینش؛
استواری به یغما رفته اش...
سینه آسمان
از هجوم زاغکان
سیاه
زاغکانی سیر
از بذری نو ریخته
زاغکانی مسرور
از هبه مترسک!
کلاهی حصیرین
میان زبانه های آتش زیر اجاق
گر می گیرد!
تنی پوشالین
میان زبانه های آتش
میسوزد!
و انعکاس شرار آتش
در مردمک چشمان کشاورز...
«تف...!
این کشتزار بذری نو می خواهد!»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۶ ساعت 21:47 توسط مهدی ترابی
|